راهبه از دیر گریخته

عاقبت می شکنم بند پاهایم را ...می گریزم ...می گریزم ...

 
 
نویسنده : راهبه - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٧
 

پسر شر و شیطانی است .تقریبا تمام عمرش را صرف بازی های کامپیو تری می کند و مادرش بابت این موضوع احساس نگرانی می کند .او موفق نمی شود یک شنبه ها او را به کلیسا بیاورد .وقتی او ترجیح می دهد روزهای تعطیل پشت سیستم بنشیند و به بازی و گفت و گو با شخصیت های بازی اش بپردازد تا حرف زدن با خدا .

آن روز مادرش اورا به اجبار آورده و از پدر خواسته بود تا با او صحبت کند .من آرام پشت در ایستاده بودم ودیدم که پدر به آرامی با پسر صحبت می کند .

پدر گفت :پسرم می دانی مسیح کیست ؟مسیح مردی پاک بود که چون به صلیب آویخته شد روحش به سمت خداوند رفت .مسیح همان کسی که رنج های بسیار کشید و شکنجه های فراوان دید .تودوست نداری هم چون او باشی ؟

پسر نگاه تاسف باری به پدر کرد و گفت :راستش نه من ترجیح می دهم شبیه شخیصیت های بازی هایم شوم .آن ها مثل مسیح ضعیف نیستند .کسی جرات نمی کند آن ها را شکنجه کند .تازه اگر یک بار بمیرند باز هم زنده می شوند .

پدر در صورت پسرک نگریست و با خود اندیشید :کاش مسیح را این قدر ضعیف نشان نداده بود !


 
comment نظرات ()