راهبه از دیر گریخته

عاقبت می شکنم بند پاهایم را ...می گریزم ...می گریزم ...

 
7
نویسنده : راهبه - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٦
 

آن دختر مو بلوند ...همان که صورتک سفید و چون عروسک دارد .هر یکشنبه پیش پدر می آید .ساعت ها با پدر صحبت می کند .از تنهایی اش می گوید از گناهانی که کرده .از این که هیچ کس را ندارد .پدر و مادرش مرده اند .از این که هیچ کسی واقعا او را دوست نداشته .از شکست های عشقی پی در پی اش .ساعت ها با پدر صحبت می کند و اشک می ریزد . امروز دخترک مثل هر یک شنبه آمد .تنها تر به نظر می رسید .چشمهایش اشک بار تر از همیشه ....بی گمان سینه اش مالامال از درد و تنهایی بود .... دیروز قطرات اشکش بیش تر از همشه نوازشگر گونه اش بود ...وقتی به دنبال دستمال می گشت تا اشک هایش را پاک کند ..پدر نا خود آگاه دستانش را به روی پوست لطیف دخترک کشید و قطرات درشت اشک به روی دستان پدر غلطید ... نمی دانم چه بودند آن قطرات جادویی و چه کردند با دستان پدر اما من خوب فهمیدم که پدر در آن لحظه طعم واقعی عشق را چشید .....

به راستی محروم کردن خویش از عشق و ازدواج اجرمان را پیش خدا بالاتر می برد ؟؟؟


 
comment نظرات ()