راهبه از دیر گریخته

عاقبت می شکنم بند پاهایم را ...می گریزم ...می گریزم ...

 
6
نویسنده : راهبه - ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٥
 

از بهشت می گوید :بهشت یک باغ سر سبز است که جوی های فراوان و زلالی از آن می گذرند .مردمان در آن جا شاد و خوشحال اند .و لباس هایی از جنس حریر بر تن دارند.مرمان هر چه بخواهند برایشان محیا می شود .غذهای خوش مزه و درختان همیشه پر بارند . و زمینش همیشه سبز و آسمانش پاک است و آبی ...... خورشید از پشت کوه های بلند اش غروب می کند . من نا خود آگاه بلند شدم و گفتم :مادذر من عکس بهشت را دیده ام . مادر در حالی که فریاد می زد گفت :مسخره می کنی گستاخ ! گفتم :به خدا وند سوگند :من عکسش را پشت آن آژانس مسافرتی دیده ام . همان جا که درختانش بلند و سر به فلک ک شیده و زمینش سبز و پر گل ......درختان پر ثمر و کوههای بلند و پر برف ...... مادر خروشان وسط حرفم پرید و گفت :بیرون ...بیرون ......گستاخ من در حالی که بیرون می رفتم می گفتم :آن ایالت زیاد از این جا دور نیست ...تازه آن جا از بهشت هم بهتر است چون یک تله کابین دارد که داخل مه می رود .. مادر بر آفروخته تر گفت :تو هرگز به بهشت نمی روی چون بهایش را نمی توانی بپردازی !! من گفتم : ولی من حساب کرده ام اگر یک سال پس انداز کنم می توانم بلیط آن جا را تهیه کنم . این بار مادر واقعا عصبانی شده بود دستانم را گرفت و به بیرون هلم داد .

به راستی آنان که در انتظار بهشت اند تاجران احمق نیستند ؟؟؟


 
comment نظرات ()