راهبه از دیر گریخته

عاقبت می شکنم بند پاهایم را ...می گریزم ...می گریزم ...

 
4
نویسنده : راهبه - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٢
 

دلم ضعف می رود .این چندمین روز است که مجبوریم روزه بگیریم .

نمی دانم

نمی دانم چرا باید با این بدن ضعیفم و با رنگ رخسارم که خبر می دهد

از ناتوان ی ام در تحمل گرسنگی  مجبورم روزها گرسنگی بکشم .

روز پیش که به خاطر روزه غش کردم مادر دستانم را در دستانش گرفت

و گفت به بهشت فکر کن راحت تر تحمل می کنی .

خواستم دستانم را از دستانش بیرون بکشم و بگویم بهشت ارزانی تو و امثال تو .

به راستی عذابی که در جهنم است کم تر از عذابی که در صومعه می کشیم نیست ؟؟؟؟؟


 
comment نظرات ()