راهبه از دیر گریخته

عاقبت می شکنم بند پاهایم را ...می گریزم ...می گریزم ...

 
20
نویسنده : راهبه - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۳
 

امروز خیلی خوشحالم و در پوست خود نمی گنجم در این زندگی که بوی دل مردگی در آن موج می زند  و هیچ وجد و نشاطی در آن نیست هر چیزی که اندکی شادم کند ارزشمند است .امروز به مرکز شهر می رویم برای جمع آوری اعانه .امروز آن مرد موشکی را می بینم .ما گوشه ای ایستاده ایم تا مردمی که رد می شوند کمک کنند .بعضی بی تفاوت رد می شوند .بعضی مبلغ های کم و ناچیز می دهند .مری از مردم سپاس گذاری می کند و من فقط انتظار می کشم .چرا نمی آید زمان در حال گذر است .چشمانم را می بندم .و می شمارم تا چهل بشمارم او می آید ...یک ...دو ...سه ...چهار ......چهل ....

چشمانم را باز می کنم .او آن طرف خیابان ایستاده .یک لباس سفید و شلوار مشکی پوشیده و البته کراوات رونش چه قدر به او می آید .

دلم غش می رود برایش .چه قدر نگاهش استوار و مردانه است .چه شانه های قوی دارد .زیرزیرکی نگاهش می کنم و او هم همین طور .

ناگهان نگاهمان در هم گره می خورد .آن قدر قفل نگاهمان محکم است که هر چه می کنم نمی توانم چشم از چشمانش بر گیرم .ای کاش زمان بایستد و من تا ابد محو چشمان مشکی اش شوم .

نمی دانم چه قدر نگاهمان طور می کشد که مری چانه ام را در دستش گرفت و چرخاند و گفت :وای بر تو .....وای

می دانم که مری به مادر گزارش می کند اما من صورتم را محکم از دستانش خارج می کنم .دوباره به آن طرف خیابان زل می زنم .

مرد مو مشکی با طمانینه و وقار قدم بر می دارد و من فقط رفتنش را می نگرم .

رفتنش را

رفتنش را

به راستی چیست این عشق که مارا بی اختیار به دنبال خود می کشد ؟؟؟؟؟؟


 
comment نظرات ()