راهبه از دیر گریخته

عاقبت می شکنم بند پاهایم را ...می گریزم ...می گریزم ...

 
19
نویسنده : راهبه - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٩
 

او ته دهکده زندگی می کرد .قدری شیرین عقل بود .یک زمین ارثیه پدری داشت اما هیچ کس حاضر نبود زمینش را بکار د با این که پدر بارها از اهالی دهکده خواسته بود زمین را به کار گیرند و سهم را نصف نصف کنند اما باز هم حاضر نشد عاقبت پدر مجبور شد خرجش را به عهده بگیرد و برایش غذا بفرستد .یادم هست یک بار پیش پدر آمد و گفت که دلش می خواهد یک کت و شلوار شیک و مارک دار داشته باشد .و پدر به او گفته بود که کلیشا نیم تواند مبلغی بابت این موارد پرداخت کند .و تنها به کارهای ضروری می پردازد .او هرچه اصرار می کرد پدر هم بر انکارش می افزود عاقبت نا امید کلیسا را ترک کرده بود و دیگر کسی او را ندیده بود تا این که پس از ۳ روز از بوی تعفنش متوجه شده بودند که ۳ روز است که مرده وقتی قرار شد جنازه اش را در تابوت بگذارند طبق قرار معهود پدر خواست که بهترین لباسش و ارزشمند ترین چیزهایش را بیاورند.اما اوهیچ لباس و هیچ چیزی نداشت .پدر دستور داد که یک کت و شلوار شیک همان طور که قبل از مرگش خواسته بود بیاورند و بر تنش کنند .وقتی کت و شلوار را بر تنش کردند جنازه بی روحش چنان زیبا شد که دیگر کسی او را دیوانه نمی دانست اما به راستی دیگر او آرزوی آن کت و شلوار شیک را دارد ؟؟؟؟


 
comment نظرات ()