راهبه از دیر گریخته

عاقبت می شکنم بند پاهایم را ...می گریزم ...می گریزم ...

 
18
نویسنده : راهبه - ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٦
 

وقتی وبلاگ زیبای مهدیه نازنین هخمان بانوی سفر کرده به چین را می خواندم .

ناگهان با خود اندیشیدم که در طول زندگی همیشه به ما آموخته اند بیشتر از آن که کلمات ناب و بی بدیع بر لب و تن سفید کاغذ خلق کنیم کلمات خاک خورده و ژنده را تکرا و تکرار و تکرار کنیم و امان از این تکرار که جه قدر برای پیر شدن و بی روح شدنت تقلا می کنند .

به ما می آموزند که مرتب کلماتی که سالهاست مهر استاندارد بر آن ها خورده و از هزاران ممیزی گذشته بگوییم و بنویسیم .

و هیچ گاه به یاد خدا شدن و خلق کردن نیافتیم .

همه ی این فکر ها زمانی به سراغم آمد که به یاد یکی از دوستان سفر کرده به چینم که می گفت چینی ها پول دریافت می کنند تا کوچک خطی از تو بر روی بلند ترین دیوار دنیا نقش ببندند .

به مهدیه نازنینم گفتم ای کاش بر روی دیوار چین می نوشتی ....

تو را من چشم در راهم

و با خود گفتم بگذارآن دیر آمده از دیار دور بر روی کره ماه هم بداند که چشمانم چه قدر بی تاب است !

به راستی اگر خواستی بر بلند ترین دیوار عالم

شعری

جمله ای

نثری

و یا نشانه ای

بنویسی .چه می نویسی ؟؟؟؟


 
comment نظرات ()