راهبه از دیر گریخته

عاقبت می شکنم بند پاهایم را ...می گریزم ...می گریزم ...

 
17
نویسنده : راهبه - ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٢
 

چرا باید همش حرف های تکرای بخوانیم ....خسته شدم از بس دعاهای تکراری را بر زبان جاری ساختم :خدایا مارا به خاطر گناه نابخشودنی که کردیم ببخش .

آخر که من از صبح مرتب این جمله را تکرار کرده ام آیا فرصتی برای گناه کردن داشته ام ؟؟؟

دلم می خواهد همه ی کتاب های دعا را پاره کنم .گوته بخوانم و شکسپیر .

هیچ کس نفهمید که من رومئو و ژولیتش را خواندم .

دیشب زیر نور شمع در حالی که بقیه دعا می خواندند و به خاطر ناکرده ها طلب آمرزش می کردند .من کتاب هملت را زیر کتاب دعایم پنهان کردم و نامه هملت به افلیا را بارها خواندم چه قدر دلم می خواهد این حرف ها را به آن مرد مو مشکی بزنم :

در آتشین بودن ستارگان شک کن

در حرکت کردن خورشید شک کن

در راستگویی الهه حقیقت شک  کن

اما هر گز در عشق من شکی نداشته باش ...

به راستی سخنان هملت عاشقانه تر از دعاهای ما نیست ؟؟؟؟؟


 
comment نظرات ()