راهبه از دیر گریخته

عاقبت می شکنم بند پاهایم را ...می گریزم ...می گریزم ...

 
13
نویسنده : راهبه - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٧
 

دلم می خواهد هر روز حمام بروم .اما هم چین چیزی ممکن نیست .خدا را شاکرم که حد اقل مثل گذشته ها راهبه ها را از حمام رفتن منع کنند .اما انگار مادر هنوز سنت قدیمیان را اجرا می کند .

حالم از حمام های این جا که بیشتر شبیه دخمه است بهم می خورد .

زیر دوشم که احساس می کنم بدنم لمس شده .دستانم را دور بدم گره می کنم اما در همین لحظه به کف سخت حمام می افتم .انگار از گردن به پایین فلج شده ام .می خواهم بلند شوم اما نمی توانم .آب سرد دوش رویم می ریزد آب سرد است و بدنم یخ کرده .اما نمی دانم چرا حمام بخار رده و من احساس خفگی می کنم .

انگار چیزی وجودم را می آزارد.انگار جسمم روحم را فشار می دهم وای حتما مرگ است که به سراغم آمدم .آب تا بالا آمده و من نمی توانم کوچک ترین تکانی بخورم .

انگار فیلم زندگیم جلویم می آید از روزی که به دنیا آمدم تا الان که یک دختر جوانم .من در این مدت زندگی چه کرده ام .

آب بالا و بالا تر می آید الان است که من خفه شوم .من چه کرده ام چرا هیچ چیز به ذهنم نمی آید .

من زیر آبم و با چشمان باز به سقف حمام می نگرم .یک روزنه در سقف حمام است و آفتاب به داخل حمام می تابد .

و همان روزنه کوچک باعث می شود فضای تاریک حمام روشن شود .

اگر از آن روزنه بپرسند در طول زندگی چه کرده ای می گوید :من نور بر چشمان دختران تابنده ام اما حالا من هرچه می اندیشم می بینم که کاری در زندگی نکرده ام شاید چون  اصلا زندگی نکرده ام .

به راستی زندگی چیست ؟؟؟؟


 
comment نظرات ()