راهبه از دیر گریخته

عاقبت می شکنم بند پاهایم را ...می گریزم ...می گریزم ...

 
12
نویسنده : راهبه - ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٥
 

فرشته های کوچک می آیند فرشته های کوچک و زیبای تبعید شده به دیر که قرار است راهبه های فردا باشند .هر کدام حس خاصی دارند عده ای می خندند و خوشحال اند .عده ای نگران اند و می ترسند .عده ای ناراحت و گریان اند .من شنیدم آن فرشته کوچک که مرتب می خندید و شاد بود .به دوستش گفت :مادرم گفته اگر این جا بمانیم به بهشت می رویم .دوستش پرسید :بهشت کجاست ؟

فرشته کوچک گفت :نمی دانم اما هر جا باشد از این بهتر است .عده ای گریه می کردند و دلشان می خواست به خانه بر گردند به گمانم نگران عروسک های کوچکشان بودند .به یاد روزی که من هم کوچک بودم و به این جا آمدم افتادم .من شبیه کدامشان بودم ؟؟من نه می خندیدم .نه م ی گرییدم .نه می ترسیدم آهان یادم آمد من شبیه آن فرشته کوچکی بودم که بی تفاوت به دیوار تکیه داده و فقط تماشاگر اطرافش است .

به راستی این فرشتگان سهمی در تعیین سرنوشت خویش داشته اند ؟پس آیا دنیا جبر مطلق است ؟


 
comment نظرات ()