راهبه از دیر گریخته

عاقبت می شکنم بند پاهایم را ...می گریزم ...می گریزم ...

 
11
نویسنده : راهبه - ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٤
 

نیمه های شب از جا بلند شدم .پریشان بودم .کابوس دیده بودم انگار .از تخت خواب بلند شدم و بی هدف طول اتاق را می پیمائیدم ناگهان کسی جلو چشمانم ظاهر شد .یک دختر قدر بلند و لاغ راندام با چشم های درشت و پف کرده .و موهای پریشانش را روی شانه هایش ریخته بود مظلومیت و معصومیت خاصی در چشمانش بود .دختر زیبا و تحسین بر انگیز بدن عریانش را در ملحفه ای پیچیده بود و با مهربانی به من نگاه می کرد .خندیدم .خندید و خنده انگار زیبا ترش می نمود .برق دندان های چون مرواریدش صورتش را آذین می کرد .دستانم را جلو بردم تا انگشتان بلند و کشیده اش را لمس کنم .دستانم به جای دستان دختر شیشه را لمس کرد .آن دختر تصویر من بود که روی شیشه حک شده بود .سرم را روی شیشه چسباندم .قطرات اشکم دانه دانه روی شیشه لغزید .با خود اندیشیدم گاهی حتی خودم را هم فراموش می کنم !

به راستی چه می شود که گاهی حتی خویشتن به دست فراموشی می سپاریم ؟؟؟؟


 
comment نظرات ()