راهبه از دیر گریخته

عاقبت می شکنم بند پاهایم را ...می گریزم ...می گریزم ...

 
10
نویسنده : راهبه - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۱
 

به مجسمه مریم که مسیح را در آغوش فشرده نگاه می کنم به یاد اولین روزری که پا به صومعه گذاشتم می افتم . یادم است یک عروسک کوچک پارچه ای داشتم که همیشه در کنارم بود و من مادرانه اور ا دوست می داشتم یادم است هیچ او را از خود جدا نمی کردم .روزی که به صومعه آمدم مادرم عروسکم را طلب کرد و گفت دیگر فرصتی برای عروسک بازی نداری تو کارهای مهم تری داری . مادر خواست عروسکم را از آغوشم بقاپد اما من زار می زدم و فریاد می زدم نه ..نه ...کودکم را نمی دهم . مادر بر زورش افزود تا عروسک را از بغلم جدا کند . من به التماس مادر در آ»دم و گفتم به خاطر خدا کودکم را از من مگیر. مادر ک حریف دستان نحیف من که در آن لحظه زور جانانه یافته بود نشده بود .فریاد زد او یک تکه پارچه است عروسک است نه کودک تو . عاقبت کشش من و مادر باعث شد که سر عروسکم از تنش جدا شود .دستانم سست شد و تن بی جان فرزندم از دستانم به کف زمین سقوط کرد .پاهایم شل شد و روی زمین افتاد.سرم را روی زمین سرد صومعه گذاشتم و شروع به گریه کردم .ناگاه چشمانم به مجسمه مریم افتاد که مسیح ،کودک دلبندش را آرام در آغوش فشرده بود .آرام شدم و رو به مادر گفتم مادر او کیست ؟ مادر لبخندی زد و گفت :او مریم است او نیز هم چون تو راهبه بوده است . من ساده گمان کردم که می توانم مریم باشم و مسیح داشته باشم .اما دریغ که صومعه هم عروسکم را ربود و هم آغوشم را برای همیشه در حسرت دیدارفرزند خالی گذاشت . به راستی کدامین اجر بهای آغوش خالی را می پردازد ؟؟؟


 
comment نظرات ()