راهبه از دیر گریخته

عاقبت می شکنم بند پاهایم را ...می گریزم ...می گریزم ...

 
9
نویسنده : راهبه - ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٠
 

هیچ گاه طعم پدر را نچشیدم تنها تصویری که در ذهنم باقی است یک مرد دائم الخمر است که همیشه گوشه خانه خوابیده و گاهی برای تامین الکلش و آن ماده افیونی به سراغ کیف مادر می رود تا پول هایش را چپاول کند .

مادرم از او بیزار بود و هیچ گاه اجازه نمی داد به طرف او بروم حتی وقتی یک بار او را پدر خواندم بر دهانم کوبید .و گفت :او یک شیطان است .گمان کن هرگز پدر نداشته ای .یادم است یک بار که ما در نبود .دور از چشمش به سراغم آمد اول از او ترسیدم او شیطان بود اما وقتی دستانش را به روی موهایم کشید .انگار ترس از دلم پر کشید .وقتی مرا در آغوشش فشرد احساس امنیت و آرامش در ذرات وجودم موج زد .لب هایش را به گونه ام نزدیک کرد و آرام اولین و آخرین بوسه پدرانه را تقدیمم کرد .بوسه پدرانه به من جرات داد تا بار دیگر فارغ از آن که بر دهانم بکوبد.بگویم :پدر دوستت دارم .سرم را روی سینه گذاشتم و آرام چشمانم را بستم دریغ که آرامش آن لحظه چندان دوام نیافت .مادر با هول و هراس وارد شد و در حالی که مرا از آغوش پدر جدا می کرد فریاد زد .

مگر نگفتم او شیطان است .دستانم رامی کشید .چشمان پدر اشک بار بود .چشمان من هم .

من های های گریه می کردم با خود می

 

به راستی یک شیطان می تواند این چنین بگرید؟؟؟


 
comment نظرات ()