راهبه از دیر گریخته

عاقبت می شکنم بند پاهایم را ...می گریزم ...می گریزم ...

 
8
نویسنده : راهبه - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۸
 

ما بایداز سربازان مجروح مواظبت کنیم .زخم هایشان را پانسمان کنیم .لباس هایشان کثیف است و بوی هرچه می دهد جز بوی آدم .از همه سخت تر گذاشتن لگن زیرشان است .وای چه رنج آور است .این همه سختی بکشی تازه کلی هم غر غر بشنوی .وقتی داشتم زخم چرکین یکی از سربازها را که به شدت زخمی شده بود .پانسمان می کردم .که شروع به فریاد کردن کرد که مگر نمی بینی زخمی ام ،یک کم آرام تراحمق ! عصبانی شدم .گاز استریل را توی صورتش پرتاب کردم و خواستم از اتاق خازج شوم .که پسر جوان سرباز صدایش را بالا برد .و جیغ و ناسزا سر داد .در همین حال بود که مادر داخل شد و موضوع را جویا شد و وقتی که موضوع را فهمید رو به من کرد و گفت :خواهر شما باید صبور باشید .یادتان باشد روح القدس عیسی مسیح همیشه بیماران را دوست می داشت .و به یاری آنان می شتافت و پوزخندی زدم و دردل گفتم : بله عیسی با یک دم مسیحایی همه را شفا می داد .عیسی کی لگن می گذاشت ؟؟؟کی زخم های چرکین و مشمئزکننده پانسمان می کرد ؟؟عیسی عیسی بود نه یک راهبه بد بخت تو سری خور.!

به راستی کار راهبه ارزشمند تر از مسیح نیست ؟؟؟


 
comment نظرات ()