راهبه از دیر گریخته

عاقبت می شکنم بند پاهایم را ...می گریزم ...می گریزم ...

 
23
نویسنده : راهبه - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٦
 

آشوبی در دلم بر پاست انگار رشته های ایمانم هر لحظه سست و سست تر می شود انگار ایمانم هر لحظه برای نابود شدن بی تابی می کند می ترسیدم خیلی زیاد ....به پیش پدر رفتم .پدر که صورت بر افروخته ام را ید و از درون پر از تشویشم آگاهی یافت ...دستان سردم را در دستش گرفت و با نگاه پر مهر پدرانه اش گفت :چه شد ه دخترم این همه اضطراب و دلنگرانی ناشی از چیست ؟؟چشمانم پراشک بود نگاهم را به زمین دوختم و گفتم :پدر من همی ترسم خیلی هم یم ترسم .....پدر گفت :از چه می ترسی ؟؟؟گفتم :خدا خیلی سخت گیر است برای تک تک کارها سخت گیری می کند کوچک ترنی کارها را بهترین می خواهد حتی کلماتی که می گوییم و

 

گام هایی که بر می داریم حتی نگاهمانه و هر چه تلاش می کنم باز آن چه او می خواهد نمی شود پدر من می ترسم بیش از آن که دوستش بدارم از او می ترسم ....و بعد سرم را روی میز گذاشتم و شروع به گریستن کردم ...طنین آوای پدر مثل همیشه آرامم کرد ...ببین دخترکم در سخت گیر بودن خدا شکی نیست اما سخت گیری خدا را به توان بی نهایت برسان جواب مهربانی خدامی شود .....پدر راست می گفت به ر استی این چنین نیست گرچه خدا خیلی سخت گیر است اما بسیار بیسیار مهربان تر است ................


 
comment نظرات ()