راهبه از دیر گریخته

عاقبت می شکنم بند پاهایم را ...می گریزم ...می گریزم ...

 
21
نویسنده : راهبه - ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٤
 

مادر احضارم می کند .عجیب نیست مری همیشه دهن لق است البته در زندگی یکنواختی که در صومعه بر پاست دهن لقی باعث اتفاقاتی می شود تا یادمان بیاید زندگی در جریان است .مادر عصبانی و بر افروخته است .و این برای من که می شناسمش چندان عجیب نیست .مادر شروع به وعظ و نصیحت می کند اصلا نمی فهمم که چه می گوید :در تمامی مدتی که حرف بزند من به آن مرد مو مشکی فکر می کنم .

لعنت به مادر که با فریادش رشته افکارم را پاره کرد .مادر مرتب فریاد می زند :

بر خیزید خواهر ....

بلند می شوم .محکم  و استوار در برابرش می ایستم .مادر دهانش را به صورتم نزدیک می کند و این گونه ادامه می دهد .تو یک دختر سرکش و عصیانگری اگر به همین منوال پیش روی آبروی دیر را می بری تو باید مجازات شوی اما بهتر است خودت هم توبه کنی .

و بعد دستش را روی شانه ام گذاشت و در حالی که فشار می داد گفت :زانو بزن و از خداوند عفو طلب کن .

وای خدایا چه گونه باور کنم راهبه و نگاه های شیطانی .....از خدا بخواه تو را به خاطر نگاه های شیطانی ات ببخشد ....طلب بخشش کن ....انگشتانم را قفل می کنم ..و دستانم را بالا می برم .....لب هایم تکان می خورد ....

خداوندا تو را سپاس می گویم به خاطرآفریدن موجودی به نام شیطان که عشق و آن نگاه عاشقانه را به من آموخت !

به راستی

آن نگاه شیطانی بود ؟؟؟؟


 
comment نظرات ()