راهبه از دیر گریخته

عاقبت می شکنم بند پاهایم را ...می گریزم ...می گریزم ...

 
15
نویسنده : راهبه - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٦
 

هیکل بزرگ و ترسناک دارد .چشمانش همیشه پر از خون است .همیشه مست است .از او می ترسم .به گمانم او خود شیطان است .هر هفته پیش پدر می آید و از گناهانی که در طول یک هفته انجام داده حد اقل دو ساعت حرف می زند .نم یدانم آیا گناه و خطایی در زندگی هست که این مرد مرتکب نشده باشد .یک کاباره در وسط میدان دارد .و همیشه مشغول قمار است .امروز که آمده بود بیشتر از همیشه وراجی کرد .در آخر پدر گفت :این هفته خیلی گناه کرده ای .مرد با کمال پر رویی و گستاخی گفت :آره می دونم و در حالی که پول های مچاله شده اش که احتمالا از قمار کسب کرده بود را روی میز می گذاشت ادامه داد به خاطر همین می خواهم این بار بیشتر به کلیسا کمک کنم .و در حالی که می رفت گفت :واقعا آرام شدم پدر ممنونم.مست بود وتلو تلو می خورد .آن قدر مست بود که یک ةآن روی زمین افتاد وقتی خودش را جمع و جور کرد .در حالی که بلند بلند می خندید به طرف  میز آمد و چند اسکناس دیگر روی میز گذاشت.و مستانه گفت :راستی یادم رفت آن دختر بیچاره که در کاباره ام کار می کرد را بگویم .خیلی اذیتش کردم .واقعا زیبا بود .نتوانستم خودم را کنترل کردم .و تلو تلو خوران در حالی که بلند بلند قهقهه می زد بیرون رفت .

به راستی بهای گناهان را می توان با پول پرداخت کرد؟؟؟؟


 
comment نظرات ()