راهبه از دیر گریخته

عاقبت می شکنم بند پاهایم را ...می گریزم ...می گریزم ...

 
14
نویسنده : راهبه - ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٩
 

هیچ کس نفهمید که چه شد آن دختر از دین برگشته و به قول مادر ملحد یک دفعه به دامان کلیسا پناه آورد و تصمیم گرفت چهل روز به اعتکاف و روزه سکوت بپردازد .اما من خوب می دانستم که آن دختر که از تمام راه های رفته و نرفته برای رسیدن به معشوقه اش نا امید گشته حالا به تنها روزنه امیدش همان چهل روز شباه روز روزه پناه آورده تا روز و شب برای حاجتش در دل دعا بخواند .سی و نه روز گذشت دخترک در گوشه کلیشا فقط به نقطه ای خیره شده بود .خوب درکش می کردم .می دانستم درد عشق چون خوره وجودش را می خورد .روز چهلم بود همراه اشک لبخندی گوشه لب هایش پنهان بود .انگار اعتقاد پیدا کرده بود که عاقلبت این چله نشینی دیدار معشوق است .چیزی تا هنگامه شکستن روزه نمانده بود که خبر آوردند که فردا معشوفه اش برای بستن عقد زوجیت با همسرش به کلیسا خواهد آمد به گمانم انگا رسقف صومعه روی سر دخترک بیچاره خراب شد آن گاه که روزه شکست و فریاد زد :

آی لعنت به این زندگی که هیچ گاه به داد آدم نمی رسد !!

به راستی جواب نذر ما همیشه باید آری باشد ؟؟؟؟


 
comment نظرات ()