راهبه از دیر گریخته

عاقبت می شکنم بند پاهایم را ...می گریزم ...می گریزم ...

 
 
نویسنده : راهبه - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٧
 

پسر شر و شیطانی است .تقریبا تمام عمرش را صرف بازی های کامپیو تری می کند و مادرش بابت این موضوع احساس نگرانی می کند .او موفق نمی شود یک شنبه ها او را به کلیسا بیاورد .وقتی او ترجیح می دهد روزهای تعطیل پشت سیستم بنشیند و به بازی و گفت و گو با شخصیت های بازی اش بپردازد تا حرف زدن با خدا .

آن روز مادرش اورا به اجبار آورده و از پدر خواسته بود تا با او صحبت کند .من آرام پشت در ایستاده بودم ودیدم که پدر به آرامی با پسر صحبت می کند .

پدر گفت :پسرم می دانی مسیح کیست ؟مسیح مردی پاک بود که چون به صلیب آویخته شد روحش به سمت خداوند رفت .مسیح همان کسی که رنج های بسیار کشید و شکنجه های فراوان دید .تودوست نداری هم چون او باشی ؟

پسر نگاه تاسف باری به پدر کرد و گفت :راستش نه من ترجیح می دهم شبیه شخیصیت های بازی هایم شوم .آن ها مثل مسیح ضعیف نیستند .کسی جرات نمی کند آن ها را شکنجه کند .تازه اگر یک بار بمیرند باز هم زنده می شوند .

پدر در صورت پسرک نگریست و با خود اندیشید :کاش مسیح را این قدر ضعیف نشان نداده بود !


 
comment نظرات ()
 
 
27
نویسنده : راهبه - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢
 

بر خلا ف خواهرش که راهبه بسیار متدین یا بهتر بگویم تارک دنیایی است خودش دختر پر شور و نشاطی است که به فیلم و موسیقی بسیار علاقه مند است .خواهرش از این موضوع بسیار رنج می برد به همین خاطر تصمیم گرفت تمام همتش را به کار گیرد تا به قول خودش خواهر منحرف شده اش را به راه راست بر گرداند .خواهر راهبه آن روز به خانه رفت .از من خواست با او همراه شوم .همین که به خانه رسید سراسیمه به سمت اتاق خواهرش رفت اتاق پر بوداز پوستر های بازیگران هالیوود و خواننده های مشهور.خواهر راهبه بی معطللی به پوستر ها حمله کرد و  چون دیوانگان همه را ریز ریز کرد و به کف زمین ریخت من فقط با تعجب نگاهشان می کردم و با خود می اندیشیدم آیا پدر کشتگی با این ها داشته که این گونه انتقام جویانه عکسشان را ریز ریز می کند .

وقتی خواهر جوانش آمد و منظره اتاق را این گونه یافت روی زمین نشست و در حالی که تکه ها پوستر را جمع می کرد و لای انگشتانش نوازش می کرد زیر لب گفت :وای ببین چه کرده ؟به هیچ کدام رحم نکرده بعد رو به من کرد و در حالی که تکه ها یکی از عکس ها را نشان می داد گفت :این را حتما می شناسی ؟؟؟من ابروهایم را به نشانه نه بالا بردم .و او با اخم گفت :مگر می شود نشناسی این خواننده معروف رپ است .

همیشه ارزوی دیدارش را داشته ام .خواهر راهبه که تا آن موقع ساکت بود خروش بر آورد و گفت :این هایی که تو این گونه می پرستیشان شیاطینی هستند که تنها در جهنم یم توان یافتشان !!!دختر جوان گفت:راست می گویی خواهر ؟؟؟

خواهر پاسخ داد :آری حالا که این موضوع را فهمیدی بیا بنشین تا به تو بیاموزم برای رسیدن به بهشت چه باید کرد .

دختر جوان پاسخ داد :بهشت را ول کن ....بگو برای رفتن به جهنم چه باید کرد که به راستی دیدن این خواننده حتی در جهنم هم برایم لذت بخش است .

راستی چه شده است که جهنم دل پذیر تر از بهشت گشته است ؟؟؟


 
comment نظرات ()
 
 
23
نویسنده : راهبه - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٦
 

آشوبی در دلم بر پاست انگار رشته های ایمانم هر لحظه سست و سست تر می شود انگار ایمانم هر لحظه برای نابود شدن بی تابی می کند می ترسیدم خیلی زیاد ....به پیش پدر رفتم .پدر که صورت بر افروخته ام را ید و از درون پر از تشویشم آگاهی یافت ...دستان سردم را در دستش گرفت و با نگاه پر مهر پدرانه اش گفت :چه شد ه دخترم این همه اضطراب و دلنگرانی ناشی از چیست ؟؟چشمانم پراشک بود نگاهم را به زمین دوختم و گفتم :پدر من همی ترسم خیلی هم یم ترسم .....پدر گفت :از چه می ترسی ؟؟؟گفتم :خدا خیلی سخت گیر است برای تک تک کارها سخت گیری می کند کوچک ترنی کارها را بهترین می خواهد حتی کلماتی که می گوییم و

 

گام هایی که بر می داریم حتی نگاهمانه و هر چه تلاش می کنم باز آن چه او می خواهد نمی شود پدر من می ترسم بیش از آن که دوستش بدارم از او می ترسم ....و بعد سرم را روی میز گذاشتم و شروع به گریستن کردم ...طنین آوای پدر مثل همیشه آرامم کرد ...ببین دخترکم در سخت گیر بودن خدا شکی نیست اما سخت گیری خدا را به توان بی نهایت برسان جواب مهربانی خدامی شود .....پدر راست می گفت به ر استی این چنین نیست گرچه خدا خیلی سخت گیر است اما بسیار بیسیار مهربان تر است ................


 
comment نظرات ()
 
 
22
نویسنده : راهبه - ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٩
 

پدر حرف می زند و ما در سکوت به سخنانش گوش می سپاریم .

پطرس گفت : اما فراتر از هر چیز با تمامی شور به یکدیگر عشق بورزید که عشق ستر کثرت گناهان است و

یوحنا گفت :خداوند عشق است و

پولس می گوید :فرجام شریعت عشق است

آری عشق مهم تر از  ایمان است

چون ایمان فقط راهی است که مارا به عشق اعظم می رساند ....

آخ ...پدر اگر به حرفی که می زنی اعتقاد داری ..چرا اگر بگویم که عاشق آن مرد مو مشکی شده ام

مجرمم می پندارید و زنده در آتش می سوزانید!!!

به راستی به آن چه می گوییم اعتقاد داریم ؟؟؟


 
comment نظرات ()
 
 
21
نویسنده : راهبه - ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٤
 

مادر احضارم می کند .عجیب نیست مری همیشه دهن لق است البته در زندگی یکنواختی که در صومعه بر پاست دهن لقی باعث اتفاقاتی می شود تا یادمان بیاید زندگی در جریان است .مادر عصبانی و بر افروخته است .و این برای من که می شناسمش چندان عجیب نیست .مادر شروع به وعظ و نصیحت می کند اصلا نمی فهمم که چه می گوید :در تمامی مدتی که حرف بزند من به آن مرد مو مشکی فکر می کنم .

لعنت به مادر که با فریادش رشته افکارم را پاره کرد .مادر مرتب فریاد می زند :

بر خیزید خواهر ....

بلند می شوم .محکم  و استوار در برابرش می ایستم .مادر دهانش را به صورتم نزدیک می کند و این گونه ادامه می دهد .تو یک دختر سرکش و عصیانگری اگر به همین منوال پیش روی آبروی دیر را می بری تو باید مجازات شوی اما بهتر است خودت هم توبه کنی .

و بعد دستش را روی شانه ام گذاشت و در حالی که فشار می داد گفت :زانو بزن و از خداوند عفو طلب کن .

وای خدایا چه گونه باور کنم راهبه و نگاه های شیطانی .....از خدا بخواه تو را به خاطر نگاه های شیطانی ات ببخشد ....طلب بخشش کن ....انگشتانم را قفل می کنم ..و دستانم را بالا می برم .....لب هایم تکان می خورد ....

خداوندا تو را سپاس می گویم به خاطرآفریدن موجودی به نام شیطان که عشق و آن نگاه عاشقانه را به من آموخت !

به راستی

آن نگاه شیطانی بود ؟؟؟؟


 
comment نظرات ()
 
 
20
نویسنده : راهبه - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۳
 

امروز خیلی خوشحالم و در پوست خود نمی گنجم در این زندگی که بوی دل مردگی در آن موج می زند  و هیچ وجد و نشاطی در آن نیست هر چیزی که اندکی شادم کند ارزشمند است .امروز به مرکز شهر می رویم برای جمع آوری اعانه .امروز آن مرد موشکی را می بینم .ما گوشه ای ایستاده ایم تا مردمی که رد می شوند کمک کنند .بعضی بی تفاوت رد می شوند .بعضی مبلغ های کم و ناچیز می دهند .مری از مردم سپاس گذاری می کند و من فقط انتظار می کشم .چرا نمی آید زمان در حال گذر است .چشمانم را می بندم .و می شمارم تا چهل بشمارم او می آید ...یک ...دو ...سه ...چهار ......چهل ....

چشمانم را باز می کنم .او آن طرف خیابان ایستاده .یک لباس سفید و شلوار مشکی پوشیده و البته کراوات رونش چه قدر به او می آید .

دلم غش می رود برایش .چه قدر نگاهش استوار و مردانه است .چه شانه های قوی دارد .زیرزیرکی نگاهش می کنم و او هم همین طور .

ناگهان نگاهمان در هم گره می خورد .آن قدر قفل نگاهمان محکم است که هر چه می کنم نمی توانم چشم از چشمانش بر گیرم .ای کاش زمان بایستد و من تا ابد محو چشمان مشکی اش شوم .

نمی دانم چه قدر نگاهمان طور می کشد که مری چانه ام را در دستش گرفت و چرخاند و گفت :وای بر تو .....وای

می دانم که مری به مادر گزارش می کند اما من صورتم را محکم از دستانش خارج می کنم .دوباره به آن طرف خیابان زل می زنم .

مرد مو مشکی با طمانینه و وقار قدم بر می دارد و من فقط رفتنش را می نگرم .

رفتنش را

رفتنش را

به راستی چیست این عشق که مارا بی اختیار به دنبال خود می کشد ؟؟؟؟؟؟


 
comment نظرات ()
 
 
19
نویسنده : راهبه - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٩
 

او ته دهکده زندگی می کرد .قدری شیرین عقل بود .یک زمین ارثیه پدری داشت اما هیچ کس حاضر نبود زمینش را بکار د با این که پدر بارها از اهالی دهکده خواسته بود زمین را به کار گیرند و سهم را نصف نصف کنند اما باز هم حاضر نشد عاقبت پدر مجبور شد خرجش را به عهده بگیرد و برایش غذا بفرستد .یادم هست یک بار پیش پدر آمد و گفت که دلش می خواهد یک کت و شلوار شیک و مارک دار داشته باشد .و پدر به او گفته بود که کلیشا نیم تواند مبلغی بابت این موارد پرداخت کند .و تنها به کارهای ضروری می پردازد .او هرچه اصرار می کرد پدر هم بر انکارش می افزود عاقبت نا امید کلیسا را ترک کرده بود و دیگر کسی او را ندیده بود تا این که پس از ۳ روز از بوی تعفنش متوجه شده بودند که ۳ روز است که مرده وقتی قرار شد جنازه اش را در تابوت بگذارند طبق قرار معهود پدر خواست که بهترین لباسش و ارزشمند ترین چیزهایش را بیاورند.اما اوهیچ لباس و هیچ چیزی نداشت .پدر دستور داد که یک کت و شلوار شیک همان طور که قبل از مرگش خواسته بود بیاورند و بر تنش کنند .وقتی کت و شلوار را بر تنش کردند جنازه بی روحش چنان زیبا شد که دیگر کسی او را دیوانه نمی دانست اما به راستی دیگر او آرزوی آن کت و شلوار شیک را دارد ؟؟؟؟


 
comment نظرات ()
 
 
18
نویسنده : راهبه - ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٦
 

وقتی وبلاگ زیبای مهدیه نازنین هخمان بانوی سفر کرده به چین را می خواندم .

ناگهان با خود اندیشیدم که در طول زندگی همیشه به ما آموخته اند بیشتر از آن که کلمات ناب و بی بدیع بر لب و تن سفید کاغذ خلق کنیم کلمات خاک خورده و ژنده را تکرا و تکرار و تکرار کنیم و امان از این تکرار که جه قدر برای پیر شدن و بی روح شدنت تقلا می کنند .

به ما می آموزند که مرتب کلماتی که سالهاست مهر استاندارد بر آن ها خورده و از هزاران ممیزی گذشته بگوییم و بنویسیم .

و هیچ گاه به یاد خدا شدن و خلق کردن نیافتیم .

همه ی این فکر ها زمانی به سراغم آمد که به یاد یکی از دوستان سفر کرده به چینم که می گفت چینی ها پول دریافت می کنند تا کوچک خطی از تو بر روی بلند ترین دیوار دنیا نقش ببندند .

به مهدیه نازنینم گفتم ای کاش بر روی دیوار چین می نوشتی ....

تو را من چشم در راهم

و با خود گفتم بگذارآن دیر آمده از دیار دور بر روی کره ماه هم بداند که چشمانم چه قدر بی تاب است !

به راستی اگر خواستی بر بلند ترین دیوار عالم

شعری

جمله ای

نثری

و یا نشانه ای

بنویسی .چه می نویسی ؟؟؟؟


 
comment نظرات ()